یه نکته مهمی که تو اکثر روابط منتهی به شکست وجود داره رو امروز تو این متن خوندم: 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، 
نگفتم: عزیزم این کار را نکن . 
نگفتم: برگرد و یکبار دیگر به من فرصت بده . 
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟ 
رُویم را برگرداندم، 
حالا او رفته و من،
 تمام چیزهایی رُو که نگفتم، 
 می‌شنوم .
 

خب چرا؟ چرا میذاریم قصه به اینجا بکشه؟ چرا نمیگیم احساس قلبیمون چیه و بجای اینکه ساعتها حرف بزنیم، لال میشیم؟ مشکل اینه ما یه چیزایی رو یادمون میره. فراموش میکنیم زندگی چقدر مسخره و کوتاهه، اینکه همو داریم چقدر با ارزشه و تنها چیزی که  تاآخر این دنیا برامون میمونه، قلبمونه. شایدم یاد نگرفتیم حرف بزنیم تا آدمهایی که دوستشون داریم بفهمن چقدر برامون ارزش دارن. 

تو کارتون ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی، بابای پسره نمیتونست بیان کنه دقیقا چه حسی داره و چی تو دلش میگذره. آخر قصه یه دستگاه به سرش وصل کردن که به کمک اون میتونست همه احساسشو بیان کنه. کاش همچین دستگاهی واقعا وجود داشت. اون وقت شاید کار خیلی از رابطه ها به اینجا نمیکشید.

چقدر منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

چگونه براي كنكور و آزمون هاي استخدامي درس بخوانيم انار موزیک پنهان کردن یک عشق، یعنی اوج ویرانی تخفیف تخفیف دونی